id
int64
1.12k
1,000k
poem
stringlengths
1
1.26k
poet
stringclasses
203 values
cat
stringlengths
2
112
text
stringlengths
7
109k
⌀
1,219
رباعی شمارهٔ ۱۰۱
خیام
رباعیات
افلاک که جز غم نفزایند دگر ننهند به جا تا نربایند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می‌کشیم نایند دگر
1,220
رباعی شمارهٔ ۱۰۲
خیام
رباعیات
ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور
1,221
رباعی شمارهٔ ۱۰۳
خیام
رباعیات
ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر باغ طربت به سبزه آراسته گیر و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم بنشسته و بامداد برخاسته گیر
1,222
رباعی شمارهٔ ۱۰۴
خیام
رباعیات
این اهل قبور خاک گشتند و غبار هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار آه این چه شراب است که تا روز شمار بیخود شده و بی‌خبرند از همه کار
1,223
رباعی شمارهٔ ۱۰۵
خیام
رباعیات
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر بوی قدح از غذای مریم خوشتر آه سحری ز سینهٔ خماری از نالهٔ بوسعید و ادهم خوشتر
1,224
رباعی شمارهٔ ۱۰۶
خیام
رباعیات
در دایره سپهر ناپیدا غور جامی‌ست که جمله را چشانند بدور نوبت چو به دور تو رسد آه مکن می نوش به خوشدلی که دور است نه جور
1,225
رباعی شمارهٔ ۱۰۷
خیام
رباعیات
دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار و آن گل بزبان حال با او می‌گفت من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
1,226
رباعی شمارهٔ ۱۰۸
خیام
رباعیات
ز آن می که حیات جاودانیست بخور سرمایه لذت جوانی است بخور سوزنده چو آتش است لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است بخور
1,227
رباعی شمارهٔ ۱۰۹
خیام
رباعیات
گر باده خوری تو با خردمندان خور یا با صنمی لاله رخی خندان خور بسیار مخور ورد مکن فاش مساز اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
1,228
رباعی شمارهٔ ۱۱۰
خیام
رباعیات
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر کاین یکدم عاریت در این کنج فنا بسیار بجویی و نیابی دیگر
1,229
رباعی شمارهٔ ۱۱۱
خیام
رباعیات
از جملهٔ رفتگان این راه دراز باز آمده کیست تا به ما گوید راز پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
1,230
رباعی شمارهٔ ۱۱۲
خیام
رباعیات
ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز و آن کودک خاکبیز را بنگر تیز پندش ده گو که نرم نرمک می‌بیز مغز سر کیقباد و چشم پرویز
1,231
رباعی شمارهٔ ۱۱۳
خیام
رباعیات
وقت سحر است خیز ای مایه ناز نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز کانها که بجایند نپایند بسی و آنها که شدند کس نمیاید باز
1,232
رباعی شمارهٔ ۱۱۴
خیام
رباعیات
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس در پیش نهاده کله کیکاووس با کله همی گفت که افسوس افسوس کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
1,233
رباعی شمارهٔ ۱۱۵
خیام
رباعیات
جامی است که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف می‌سازد و باز بر زمین میزندش
1,234
رباعی شمارهٔ ۱۱۶
خیام
رباعیات
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش
1,235
رباعی شمارهٔ ۱۱۷
خیام
رباعیات
در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش
1,236
رباعی شمارهٔ ۱۱۸
خیام
رباعیات
ایام زمانه از کسی دارد ننگ کو در غم ایام نشیند دلتنگ می خور تو در آبگینه با ناله چنگ زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
1,237
رباعی شمارهٔ ۱۱۹
خیام
رباعیات
از جرم گل سیاه تا اوج زحل کردم همه مشکلات کلی را حل بگشادم بندهای مشکل به حیل هر بند گشاده شد به جز بند اجل
1,238
رباعی شمارهٔ ۱۲۰
خیام
رباعیات
با سرو قدی تازه‌تر از خرمن گل از دست منه جام می و دامن گل زان پیش که ناگه شود از باد اجل پیراهن عمر ما چو پیراهن گل
1,239
رباعی شمارهٔ ۱۲۱
خیام
رباعیات
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم
1,240
رباعی شمارهٔ ۱۲۲
خیام
رباعیات
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم فانوس خیال از او مثالی دانیم خورشید چراغ دان و عالم فانوس ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
1,241
رباعی شمارهٔ ۱۲۳
خیام
رباعیات
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
1,242
رباعی شمارهٔ ۱۲۴
خیام
رباعیات
برخیزم و عزم باده ناب کنم رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم این عقل فضول پیشه را مشتی می بر روی زنم چنانکه در خواب کنم
1,243
رباعی شمارهٔ ۱۲۵
خیام
رباعیات
بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم در زیرزمین نهفتگان می‌بینم چندانکه به صحرای عدم مینگرم ناآمدگان و رفتگان می‌بینم
1,244
رباعی شمارهٔ ۱۲۶
خیام
رباعیات
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم
1,245
رباعی شمارهٔ ۱۲۷
خیام
رباعیات
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم پس بی می و معشوق خطائیست عظیم تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
1,246
رباعی شمارهٔ ۱۲۸
خیام
رباعیات
خورشید به گل نهفت می‌نتوانم و اسراز زمانه گفت می‌نتوانم از بحر تفکرم برآورد خرد دری که ز بیم سفت می‌نتوانم
1,247
رباعی شمارهٔ ۱۲۹
خیام
رباعیات
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
1,248
رباعی شمارهٔ ۱۳۰
خیام
رباعیات
مائیم که اصل شادی و کان غمیم سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
1,249
رباعی شمارهٔ ۱۳۱
خیام
رباعیات
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوایی و مستی نخورم من می ز برای خوشدلی میخوردم اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
1,250
رباعی شمارهٔ ۱۳۲
خیام
رباعیات
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشید بارتن نتوانم من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
1,251
رباعی شمارهٔ ۱۳۳
خیام
رباعیات
هر یک چندی یکی برآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم چون کارک او نظام گیرد روزی ناگه اجل از کمین برآید که منم
1,252
رباعی شمارهٔ ۱۳۴
خیام
رباعیات
یک چند به کودکی باستاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
1,253
رباعی شمارهٔ ۱۳۵
خیام
رباعیات
یک روز ز بند عالم آزاد نیم یک دمزدن از وجود خود شاد نیم شاگردی روزگار کردم بسیار در کار جهان هنوز استاد نیم
1,254
رباعی شمارهٔ ۱۳۶
خیام
رباعیات
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
1,255
رباعی شمارهٔ ۱۳۷
خیام
رباعیات
ای دیده اگر کور نئی گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند روهای چو مه در دهن مور ببین
1,256
رباعی شمارهٔ ۱۳۸
خیام
رباعیات
برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران
1,257
رباعی شمارهٔ ۱۳۹
خیام
رباعیات
چون حاصل آدمی در این شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
1,258
رباعی شمارهٔ ۱۴۰
خیام
رباعیات
رفتم که در این منزل بیداد بدن در دست نخواهد به جز از باد بدن آن را باید به مرگ من شاد بدن کز دست اجل تواند آزاد بدن
1,259
رباعی شمارهٔ ۱۴۱
خیام
رباعیات
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین اندر دو جهان کرا بود زهره این
1,260
رباعی شمارهٔ ۱۴۲
خیام
رباعیات
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن با نان جوین خویش حقا که به است کالوده و پالوده هر خس بودن
1,261
رباعی شمارهٔ ۱۴۳
خیام
رباعیات
قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این
1,262
رباعی شمارهٔ ۱۴۴
خیام
رباعیات
گاویست در آسمان و نامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین چشم خردت باز کن از روی یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
1,263
رباعی شمارهٔ ۱۴۵
خیام
رباعیات
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان از نو فلکی دگر چنان ساختمی کازاده بکام دل رسیدی آسان
1,264
رباعی شمارهٔ ۱۴۶
خیام
رباعیات
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان می خواه مروق به طراز آمدگان رفتند یکان یکان فراز آمدگان کس می ندهد نشان ز بازآمدگان
1,265
رباعی شمارهٔ ۱۴۷
خیام
رباعیات
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
1,266
رباعی شمارهٔ ۱۴۸
خیام
رباعیات
نتوان دل شاد را به غم فرسودن وقت خوش خود بسنگ محنت سودن کس غیب چه داند که چه خواهد بودن می باید و معشوق و به کام آسودن
1,267
رباعی شمارهٔ ۱۴۹
خیام
رباعیات
آن قصر که با چرخ همیزد پهلو بر درگه آن شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای بنشسته همی گفت که کوکوکوکو
1,268
رباعی شمارهٔ ۱۵۰
خیام
رباعیات
از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار امید عمر ما پودی کو چندین سروپای نازنینان جهان می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
1,269
رباعی شمارهٔ ۱۵۱
خیام
رباعیات
از تن چو برفت جان پاک من و تو خشتی دو نهند بر مغاک من و تو و آنگاه برای خشت گور دگران در کالبدی کشند خاک من و تو
1,270
رباعی شمارهٔ ۱۵۲
خیام
رباعیات
می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو قصدی دارد بجان پاک من و تو در سبزه نشین و می روشن میخور کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
1,271
رباعی شمارهٔ ۱۵۳
خیام
رباعیات
از هر چه بجز می است کوتاهی به می هم ز کف بتان خرگاهی به مستی و قلندری و گمراهی به یک جرعه می ز ماه تا ماهی به
1,272
رباعی شمارهٔ ۱۵۴
خیام
رباعیات
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده بلبل ز جمال گل طربناک شده در سایه گل نشین که بسیار این گل در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
1,273
رباعی شمارهٔ ۱۵۵
خیام
رباعیات
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پرکن قدح باده که معلومم نیست کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
1,274
رباعی شمارهٔ ۱۵۶
خیام
رباعیات
یک جرعه می کهن ز ملکی نو به وز هرچه نه می طریق بیرون شو به در دست به از تخت فریدون صد بار خشت سر خم ز ملک کیخسرو به
1,275
رباعی شمارهٔ ۱۵۷
خیام
رباعیات
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی معذوری اگر در طلبش میکوشی باقی همه رایگان نیرزد هشدار تا عمر گرانبها بدان نفروشی
1,276
رباعی شمارهٔ ۱۵۸
خیام
رباعیات
از آمدن بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
1,277
رباعی شمارهٔ ۱۵۹
خیام
رباعیات
از کوزه‌گری کوزه خریدم باری آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری شاهی بودم که جام زرینم بود اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
1,278
رباعی شمارهٔ ۱۶۰
خیام
رباعیات
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار بار بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
1,279
رباعی شمارهٔ ۱۶۱
خیام
رباعیات
ایدل تو به اسرار معما نرسی در نکته زیرکان دانا نرسی اینجا به می لعل بهشتی می ساز کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
1,280
رباعی شمارهٔ ۱۶۲
خیام
رباعیات
ای دوست حقیقت شنواز من سخنی با باده لعل باش و با سیم تنی کانکس که جهان کرد فراغت دارد از سبلت چون تویی و ریش چو منی
1,281
رباعی شمارهٔ ۱۶۳
خیام
رباعیات
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی
1,282
رباعی شمارهٔ ۱۶۴
خیام
رباعیات
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی سرمست بدم که کردم این عیاشی با من به زبان حال می‌گفت سبو من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
1,283
رباعی شمارهٔ ۱۶۵
خیام
رباعیات
بر شاخ امید اگر بری یافتمی هم رشته خویش را سری یافتمی تا چند ز تنگنای زندان وجود ای کاش سوی عدم دری یافتمی
1,284
رباعی شمارهٔ ۱۶۶
خیام
رباعیات
بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
1,285
رباعی شمارهٔ ۱۶۷
خیام
رباعیات
پیری دیدم به خانهٔ خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و خبر باز نیامد باری
1,286
رباعی شمارهٔ ۱۶۸
خیام
رباعیات
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی بادیم همه باده بیار ای ساقی
1,287
رباعی شمارهٔ ۱۶۹
خیام
رباعیات
چندان که نگاه می‌کنم هر سویی در باغ روان است ز کوثر جویی صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی بنشین به بهشت با بهشتی رویی
1,288
رباعی شمارهٔ ۱۷۰
خیام
رباعیات
خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی فارغ شده‌اند از تمنای تو دی قصه چه کنم که به تقاضای تو دی دادند قرار کار فردای تو دی
1,289
رباعی شمارهٔ ۱۷۱
خیام
رباعیات
در کارگه کوزه‌گری کردم رای در پایه چرخ دیدم استاد بپای میکرد دلیر کوزه را دسته و سر از کله پادشاه و از دست گدای
1,290
رباعی شمارهٔ ۱۷۲
خیام
رباعیات
در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی
1,291
رباعی شمارهٔ ۱۷۳
خیام
رباعیات
زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری پر کن قدحی بخور بمن ده دگری زان پیشتر ای صنم که در رهگذری خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری
1,292
رباعی شمارهٔ ۱۷۴
خیام
رباعیات
گر آمدنم بخود بدی نامدمی ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی به زان نبدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
1,293
رباعی شمارهٔ ۱۷۵
خیام
رباعیات
گر دست دهد ز مغز گندم نانی وز می دو منی ز گوسفندی رانی با لاله رخی و گوشه بستانی عیشی بود آن نه حد هر سلطانی
1,294
رباعی شمارهٔ ۱۷۶
خیام
رباعیات
گر کار فلک به عدل سنجیده بدی احوال فلک جمله پسندیده بدی ور عدل بدی بکارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی
1,295
رباعی شمارهٔ ۱۷۷
خیام
رباعیات
هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری تا چند کنی بر گل مردم خواری انگشت فریدون و کف کیخسرو بر چرخ نهاده‌ای چه می‌پنداری
1,296
رباعی شمارهٔ ۱۷۸
خیام
رباعیات
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می کافکند بخاک صد هزاران جم و کی این آمدن تیرمه و رفتن دی
1,321
بخش ۱ - آغاز کتاب
فردوسی
آغاز کتاب
به نام خداوند جان و خرد کز این برتر اندیشه بر نگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای خداوند کیوان و گَردان سپهر فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندهٔ بر شده پیکر است به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه سخن هر چه...
1,322
بخش ۲ - ستایش خرد
فردوسی
آغاز کتاب
کنون ای خردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن اندر خورد کنون تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده ز او بر خورد خرد بهتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای از او شادمانی و ز اویت غمی است و ز اویت فزونی و ز اویت کمی است خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک ز...
1,323
بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم
فردوسی
آغاز کتاب
از آغاز باید که دانی درست سر مایهٔ گوهران از نخست که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدید سرمایهٔ گوهران این چهار بر آورده بی‌رنج و بی‌روزگار یکی آتشی بر شده تابناک میان آب و باد از بر تیره خاک نخستین که آتش به جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید و زان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود چو این چار ...
1,324
بخش ۴ - گفتار اندر آفرینش مردم
فردوسی
آغاز کتاب
چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کار بند پذیرندهٔ هوش و رای و خرد مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگری اندکی که مردم به معنی چه باشد یکی مگر مردمی خیره خوانی همی جز این را نشانی ندانی همی تو را از دو گیتی بر آورده‌اند به چندین میانجی بپرورده‌اند ...
1,325
بخش ۵ - گفتار اندر آفرینش آفتاب
فردوسی
آغاز کتاب
ز یاقوت سرخ است چرخ کبود نه از آب و گرد و نه از باد و دود به چندین فروغ و به چندین چراغ بیاراسته چون به نوروز باغ روان اندر او گوهر دل‌فروز کز او روشنایی گرفته است روز ز خاور بر آید سوی باختر نباشد از این یک روش راست‌تر ایا آن که تو آفتابی همی چه بودت که بر من نتابی همی
1,326
بخش ۶ - در آفرینش ماه
فردوسی
آغاز کتاب
چراغ است مر تیره شب را بسیچ به بد تا توانی تو هرگز مپیچ چو سی روز گردش بپیمایدا شود تیره گیتی بدو روشنا پدید آید آنگاه باریک و زرد چو پشت کسی کو غم عشق خْوَرد چو بیننده دیدارش از دور دید هم اندر زمان او شود ناپدید دگر شب نمایش کند بیش‌تر تو را روشنایی دهد بیش‌تر به دو هفته گردد تمام و درست بدان باز گردد که بود از نخست ...
1,327
بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر
فردوسی
آغاز کتاب
تو را دانش و دین رهاند درست در رستگاری ببایدت جست و گر دل نخواهی که باشد نژند نخواهی که دائم بوی مستمند به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی خداوند امر و خداوند نهی که خورشید بعد از رسولان مه نتابید بر کس ز بوبکر به عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار پس از هر دو ...
1,328
بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب
فردوسی
آغاز کتاب
سخن هر چه گویم همه گفته‌اند بر باغ دانش همه رفته‌اند اگر بر درخت برومند جای نیابم که از بر شدن نیست رای کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه ز او بازدارد گزند توانم مگر پایه‌ای ساختن بر شاخ آن سرو سایه فکن کز این نامور نامهٔ شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان از او هر چه ا...
1,329
بخش ۹ - داستان دقیقی شاعر
فردوسی
آغاز کتاب
چو از دفتر این داستان‌ها بسی همی خواند خواننده بر هر کسی جهان دل نهاده بدین داستان همان بخردان نیز و هم راستان جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان به شعر آرم این نامه را گفت من از او شادمان شد دل انجمن جوانیش را خوی بد یار بود ابا بد همیشه به پیکار بود بر او تاختن کرد ناگاه مرگ نهادش به سر بر یکی تیره ترگ بد...
1,330
بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب
فردوسی
آغاز کتاب
دل روشن من چو برگشت از اوی سوی تخت شاه جهان کرد روی که این نامه را دست پیش آورم ز دفتر به گفتار خویش آورم بپرسیدم از هر کسی بی‌شمار بترسیدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسی بباید سپردن به دیگر کسی و دیگر که گنجم وفادار نیست همین رنج را کس خریدار نیست بر این گونه یک چند بگذاشتم سخن را نهفته همی داشتم سراسر زمانه پ...
1,331
بخش ۱۱ - در داستان ابو منصور
فردوسی
آغاز کتاب
بدین نامه چون دست کردم دراز یکی مهتری بود گردن‌فراز جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کس همی داشتم چون یکی تازه سیب که از باد نامد به من بر نهیب به کیوان رس...
1,332
بخش ۱۲ - ستایش سلطان محمود
فردوسی
آغاز کتاب
جهان آفرین تا جهان آفرید چون او مرزبانی نیامد پدید چو خورشید بر چرخ بنمود تاج زمین شد به کردار تابنده عاج چه گویم که خورشید تابان که بود کز او در جهان روشنایی فزود ابوالقاسم آن شاه پیروز بخت نهاد از بر تاج خورشید تخت ز خاور بیاراست تا باختر پدید آمد از فرّ او کان زر مرا اختر خفته بیدار گشت به مغز اندر اندیشه بسیار گشت ...
1,335
بخش ۱
فردوسی
کیومرث
سخن‌گوی دهقان چه گوید نخست که نام بزرگی به گیتی که جست که بود آن که دیهیم بر سر نهاد ندارد کس آن روزگاران به یاد مگر کز پدر یاد دارد پسر بگوید تو را یک به یک در به در که نام بزرگی که آورد پیش که را بود از آن برتران پایه بیش پژوهندهٔ نامهٔ باستان که از پهلوانان زند داستان چنین گفت کآیین تخت و کلاه کیومرث آورد و او بود ش...
1,336
بخش ۲
فردوسی
کیومرث
خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مر او را به بر نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را همه گفتنی‌ها بدو بازگفت همه رازها بر گشاد از نهفت که من لشکری کر...
1,337
بخش ۱
فردوسی
هوشنگ
جهاندار هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالی چهل پر از هوش مغز و پر از رای دل چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی که بر هفت کشور منم پادشا جهاندار پیروز و فرمانروا به فرمان یزدان پیروزگر به داد و دهش تنگ بستم کمر و زان پس جهان یک‌سر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد نخستین یکی ...
1,338
بخش ۲
فردوسی
هوشنگ
یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس هم‌گروه پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره‌گون نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ به زور کیانی رهانید دست جهان‌سوز مار از جهان‌جوی جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گرد...
1,339
بخش ۳
فردوسی
هوشنگ
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد از آهنگری ارّه و تیشه کرد چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت ز دریای‌ها رودها را بتاخت به جوی و به رود آب‌ها راه کرد به فرخندگی رنج کوتاه کرد چراگاه مردم بدان برفزود پراگند پس تخم و کشت و درود برنجید پس هر کسی نان خویش بورزید و بشناخت سامان خویش بدان ایزدی جاه و فرّ کیان ز نخچیر گور و گوزن ژیان جدا ...
1,341
طهمورث
فردوسی
طهمورث
پسر بد مر او را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیو بند بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر بر میان بر ببست همه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخن‌ها براند چنین گفت کامروز تخت و کلاه مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه جهان از بدی‌ها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای ز هر جای کوته کنم دست دیو که من بود خواهم جهان ر...
1,342
بخش ۱
فردوسی
جمشید
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یک‌دل پر از پند او برآمد بر آن تخت فرّخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر کمر بست با فرّ شاهنشهی جهان گشت سرتاسر او را رهی زمانه بر آسود از داوری به فرمان او دیو و مرغ و پری جهان را فزوده بدو آبروی فروزان شده تخت شاهی بدوی منم گفت با فرّهٔ ایزدی همم شهریاری همم موبدی بدان را ز بد دست کوته کن...
1,343
بخش ۲
فردوسی
جمشید
یکی مرد بود اندر آن روزگار ز دشت سواران نیزه گذار گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد ز ترس جهاندار با باد سرد که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود مر او را ز دوشیدنی چارپای ز هر یک هزار آمدندی به جای همان گاو دوشابه فرمانبری همان تازی اسب گزیده مری بز و میش بد شیرور همچنین به دوشیزگان داده بد پاکدین به شیر ...
1,344
بخش ۳
فردوسی
جمشید
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن یکی بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوی من تافتی ز گیتی همه کام دل یافتی اگر همچنین نیز پیمان کنی نپیچی ز گفتار و فرمان کنی جهان سربه‌سر پادشاهی تو راست دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست چو این کرده شد ساز دیگر گرفت یکی چاره کرد از شگفتی شگفت جوانی برآراست از خویشتن سخنگوی و بینا دل و رایزن همی...
1,345
بخش ۴
فردوسی
جمشید
از آن پس برآمد ز ایران خروش پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید گسستند پیوند از جمّشید بر او تیره شد فرّهٔ ایزدی به کژی گرایید و نابخردی پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجویی ز هر پهلُوی سپه کرده و جنگ را ساخته دل از مهر جمشید پرداخته یکایک ز ایران برآمد سپاه سوی تازیان برگفتند راه شنودند کان‌جا یکی م...